تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر

 

کسي به ما نشون نداد که انتهاي خط کجاست ؟


آهاي درختاي انار ! ديکته ي بي غلط کجاست ؟


چرا تو آسمونمون پرنده گوشه گير شده ؟


چرا نمي رسيم به هم ؟ چرا هميشه دير شده ؟


تو دفتر سکسکمون چن تا ترانه خاليه ؟


چن تا ترانه قصه ي ممتد بي خياليه ؟


چن تا صداي بد صدا سکوت رو فرياد مي زنه ؟


ذغال شام آخر و دستاي کي باد مي زنه ؟


تو غيبت حنجره ها ترانه سازيمون چيه ؟


يکي به من جواب بده ، آخر بازيمون چيه ؟

 

تو بازي کلاغ پر ، هيچکي نشد برنده


قصه ي ما همين بود : پرنده بي پرنده !

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:52 توسط مهدیه |

 

جای ماندن نیست این دیار، من می روم!!

جای خواندن نیست این سرسرا، من می روم!!

جای پر گشودن نیست این قفس، من می روم!!

جای دل سپردنی  نیست در دلت، من می روم!!

جای انتظار شیرین نیست در این بلد، من می روم!!

جای تنهایی فرهاد دگر نیست، من می روم!!

جای شعر تازه نیست در این کتاب، من می روم!!

جای گوش دادن به ترانه هم دگر نیست، من می روم!!

جای عطر پیراهن گمگشته نیست، من می روم!!

جای گفتن حرف صادقانه نیست، من می روم!!

جای نوشیدن می نیست این می کده، من می روم!!

جای بوسه ای نیست دگر بر لب یار، من می روم!!

جای برگشتی نیست، می دانم؛ پس می روم!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 22:34 توسط مهدیه |

 

باز دوباره تنهایی و شب و سکوتت

باز دوباره یاد تو و غم نبودت

باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی

رفتی و این بغضو توی صدام گذاشتی

میخوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه

میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه

بعد تو پرسه میزنم شبای سرد و خسته رو

تو رفتیو منم پشت سرت گفتم نرو

میخوام تموم کنم این قصه ی تلخو باتو

میدونی چقده فاصله ی قلبم تا تو

چشامو میبندم ولی چیزی نیست به یادم

به یادم میارم چه ساده دادی به بادم

ببین چه شادم که گفتی تا تهش باهاتم

فقط اومدی دچارم کنی به درد و ماتم

شمع عشقم به دست کی ساده خاموش شد

وقتی یادم میاد اشک و التماس چشام

دیوانه وار میگریم واسه دوری نگات

برات میساختم از جهنم زشتم بهشت

دستام تو دستات بود بی خیال سر نوشت

به یاد اون روزا که بودیم خوش و خرم

که تو رو با خودم به اوج ابرا میبردم

خاطراتو نبر بزار برام یادگاری

بهونه ی اشکام باشه تو روزای بی قراری

دل بکن از منو عشقم بزار دستامون جدا شن

سهم من شبای تاریک سهم تو فردایی روشن

مجبورم نکن که بگم به تو هیچ حسی ندارم

آخه این دروغه اما دیگه چاره ای ندارم

تو بدون تا اخر عمر از دلم نمیری هرگز

نمیخواد که سخت بگیری خیلی ساده خداحافظ

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:35 توسط مهدیه |

 

 

ای که با ناز نگاهت دلمو دیوونه کردی

پا گذاشتی روی قلبم،توی قلبم خونه کردی

ای که وقتی تو رو دیدم،دل تنهام زیر و رو شد

با تو بودن تو رو داشتن واسه من آرزو شد

طفلی قلب عاشق من به خودش میگفت همیشه

آرزوی با تو بودن یه روزی راستی راستی میشه

ولی چه کنم که آرزوم خیلی بزرگ بود

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:15 توسط مهدیه |

 

 

این روزا دنبالت میام تو کوچه های خاطره

قلبمو با خودت ببر وقتی که بارون میباره

بهونه ی تو رو دارم برای هم گریه شدن

سر به سر دلم نزار گونه هام از گریه پُرن

عکس منو پاره نکن همیشه بازنده منم

بازیچه ی دستای تو ، تو کوچه پرسه میزنم

چه لحظه هایی که گذشت به اعتماد عشق تو

فکرشم آزارم میده اگه بهم بگی برو

شبِ منو آفتابی کن نزار که تنها بمونم

میخوام به اعتبار تو ترانه هامو بخونم

شاید مثل یه خاطره همیشه همرات بمونم

اما بدون بودنت نمیتونم نمیتونم

به تو بهونه گیر شدم اسیر کنج بی کسی

سر به سر دلم نزار نگو به هم نمیرسیم

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:12 توسط مهدیه |

 

 

آنکه گریان منم، آنکه خندان تویی؛

 

آنکه عاشق منم، آنکه بی خیال تویی؛

 

آنکه خشک است منم، آنکه سیراب تویی؛

 

آنکه باران منم، آنکه آسمان تویی؛

 

آنکه خراب مستی منم، آن همیشه هوشیار تویی؛

 

آنکه دلتنگ منم، آن دلگشا تویی؛

 

آنکه خاموش منم، آنکه نور خورشید تویی؛

 

آنکه بی تاب منم، آنکه ان همیشه آرام تویی؛

 

آنکه گریان منم، آنکه خندان تویی؛

 

آنکه می میرد آخر از عشقت منم، آن همیشه جاودان تویی؛

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:4 توسط مهدیه |

به دریا گفتم از عشقمان؛ خشکید!

 

به کویر گفتم از عشقمان؛ دریا شد!

 

به خورشید گفتم از عشقمان؛ خاموش شد!

 

به ماه گفتم از عشقمان؛ سوزان شد!

 

به بهار گفتم از عشقمان؛ پاییز شد!

 

به خزان گفتم از عشقمان؛ جز خزان دیگر نشد!

 

به ابر گفتم از عشقمان؛ آسمان باران شد!

 

به باران گفتم از عشقمان؛ قحطی باران شد!

 

به سخن گفتم از عشقمان؛ ساکت شد!

 

به سکوت گفتم از عشقمان؛ فریاد شد!

 

به قلب گفتم از عشقمان؛ ساکن!

 

به سکون گفتم از عشقمان؛ لرزان شد!

 

به حکیم گفتم از عشقمان؛ نادان شد!

 

به نادان گفتم از عشقمان؛ دانا شد!

 

به سنگ گفتم از عشقمان؛ آب روان شد!

 

به آب گفتم از عشقمان؛ چون سنگ شد!

 

به تو هرگز از عشقمان نگفتم؛ ترسیدم تو هم عوض شوی...!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:18 توسط مهدیه |

رفتی و قصر خيالم را فروريختی

و تاروپود عشق را گسستی

رفتی و از رفتنت داغها مانده به اين دل

رفتی و از رفتنت گُلها شدند گِل

رفتی و من ماندم و تاروپود از هم گسسته

تاروپود عشق،عشق گذشته

رفتی و من ماندم و خاطرات تلخ و شيرين

رفتی و من ماندم وياد ان روزهای ديرين

رفتی و ازآن پس نشد ماه تابان

رفتی و ازآن پس نبارید زابر باران

رفتی و از رفتنت خشکیدند جویبارها

رفتی و از رفتنت پژمردند گلزاران

رفتی و من شدم چون مرغ عشقی تنها

رفتی اما،یادت ماند در دلها...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 22:29 توسط مهدیه |

 

یادته کنار دریا روی ماسه های ساحل

 

گفتی که هرگز تو از من نمیشی یه لحظه غافل

 

دوتا قلب عاشقونه روی ماسه ها کشیدی

 

گفتی که تار موی من رو به همه دنیا نمیدی

 

مگه تو نگفته بودی واسه تو رفیق راهم

 

ما چه زجرها کشیدیم واسه فرداهای باهم

 

تو میگفتی که بمونیم پاک و بی اب و ساده

 

دستای همو بگیریم توی پیچ و خم جاده

 

اما افسوس آب دریا قلبارو از هم جدا کرد

 

دل سنگ ابی آب لبا مونو بی صدا کرد

 

توی چشم به هم زدن ها آب دریا خاطراتم

 

حالا یه دل واسه من موند که اون هم مونده تو ماتم

 

بمیرم اون دم آخر چی به روزه عشقم اومد

 

هی نگاش به من می افتاد کاری از من بر نیومد

 

میدیدم که لای موجا دنبال دستام میگرده

 

با غم و گریه و زاری مگه عشقم بر میگرده

 

خون بها شو من نمیخوام عشقمو  داری میگیری

 

دریا با ساحل سنگت ای خدا کنه بمیری

 

میدونم که لای موج ها دنبال دستام میگرده

 

ای خدا خودت نگاه کن دریا با دلم چه کرده

 

از لب دریا و ساحل هر کی یه خاطره داره

 

آخه دست خیلی ها رو توی دست هم میذاره

 

دریا حرفی دارم اما واسه ی  گلایه دیره

 

از خدا میخوام که هیچ وقت عشقتو ازت نگیره

 

اما نا رفیقی کردی کردی عشقمونشونه

 

باشه اشکالی نداره ما خدامون مهربونه

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:28 توسط مهدیه |

دنیا عوض شده قانون عشق ورزی دل ها عوض شده.....

 

یوسف عوض شده زلیخا عوض شده.....

 

سر همچنان به سجده فرو بردم ولی

 

در عشق سال هاست که فتوا عوض شده.....

 

از من کشیده دست طبیبم

 

گمان کنم فهمیده درد را که مداوا عوض شده.....

 

خو کن به قایقت که به ساحل نمیرسی

 

خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده.....

 

اون بی وفا کبوتر که پر کشید حالا به خونه اومده ولی عوض شده .....

 

حق داشتی منو نشناسی

 

به هر طریق من همچنان همونم

 

...................ولی دنیا عوض شده...................

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:41 توسط مهدیه |

شب است و یادت از ذهنم گذر کرد

همان یادی که دل را دربه درکرد

دلم از دیدن چشم تو دریافت

که سم عشق درقلبم اثر کرد

شدم شیدای چشمات ولیکن

دوباره بخت بد بر من نظر کرد

تو رفتی و دل از ترس خیانت

به هر عاشق رسید ز آن حذر کرد

نگاه آخرت رنگ وداع بود

و دل من آن لحظه احساس خطر کرد

تو رفتی و دلم هرگز نفهمید

چقدر بیهوده عمرش را هدر کرد

Home
Email
Night Skin